تبلیغات
❤جاده بی انتها...❤ - داستانک...

❤جاده بی انتها...❤

با احتیاط بخوانید(!) سطح نوشته هالغزنده است!بس که...سطر به سطر بارید ونوشت...

fz6dqdvembgan1f3f10.gifسوء تفاهم عاشقانهfz6dqdvembgan1f3f10.gif

10800000با اینکه رشته‌اش ادبیات بود، هر روز سری به دانشکده تاریخ می‌زد. همه دوستانش متوجه این رفتار او شده‌بودند. اگر یک روز او را نمی‌دید زلزله‌ای در افکارش رخ می‌داد؛ اما امروز با روزهای دیگر متفاوت بود. می‌خواست حرف بزند. می‌خواست بگوید که چقدر دوستش دارد.تصمیم داشت دیگر برای همیشه خود را از این آشفتگی نجات دهد. شاخه گلی خرید و مثل همیشه در انتظار نشست. تمام وجودش را استرس فرا‌ گرفته‌بود. مدام جملاتی را که می‌خواست بگوید در ذهنش مرور می‌کرد. چه می‌خواست بگوید؟ آن همه شوق را در قالب چه کلماتی می‌خواست بیان کند؟
10800000در همین حال و فکر بود که ناگهان تمام وجودش لرزید. چه لرزش شیرینی بود بله خودش بود که داشت می‌آمد دیگر هیچ کس و هیچ چیزی را جز او نمی‌دید آماده شد که تمام راز دلش را بیرون بریزد..

10800000یکدفعه چیزی دید که نمی‌توانست باور کند یعنی نمی‌خواست باور کند.

10800000کنار او، کنار عشقش، شانه به شانه اش شانه یک مرد بود. نه باور کردنی نبود.. چرا؟ چرا زودتر حرف دلش را نزده بود. در عرض چند ثانیه گل درون دستش خشک شد. دختر و پسر گرم صحبت و خنده از کنارش رد شدند بی‌آنکه بدانند چه به روزش آورده‌اند.

10800000 نفهمید کی و چگونه از دانشگاه خارج شده‌است..
10800000وقتی به خودش آمد روی پل هوایی بود و داشت به شاخه گل نگاه می کرد. شاخه گل را انداخت و رفت. تصمیم گرفت فراموشش کند. تصمیم سختی بود...

 10800000شاید اگر کمی تنها کمی به شباهت این خواهر و برادر دقت می‌کرد هرگز چنین تصمیم سختی نمی‌گرفت...

پ.ن:زود قـــــضـــــــــاوت نکــــــــــــــــــنیم....15300000





[ شنبه 25 شهریور 1391 ] [ 08:14 ب.ظ ] [ سارا ]

[ ✿مهربونیتون✿() ]


نمایش نظرات 1 تا 30
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه