تبلیغات
❤جاده بی انتها...❤ - داستانک...

❤جاده بی انتها...❤

با احتیاط بخوانید(!) سطح نوشته هالغزنده است!بس که...سطر به سطر بارید ونوشت...

رد پـــــــــــــــا...

 

یک شب مردی خواب عجیبی دید..او خواب دبد دارد در کنار ساحل همراه با خدا قدم می زند.روی آسمان صحنه هایی از زندگی او صف کشیده بودند.در همه ی آن صحنه ها دو ردیف رد پا روی شن ها دیده می شد..که یکی از آنها به او تعلق داشت و دیگری متعلق به خدا بود..

هنگامی که آخرین صحنه جلوی چشمانش آمد دید که بیشتر از یک جفت ردپا دیده نمی شود.او متوجه شد که اتفاقا در این صحنه،سخت ترین دوره ی زندگی اش را از سر گذرانده است..این موضوع او را ناراحت کرد..و به خدا گفت:

خدایا تو به من گفتی که در تمام طول این راه با من خواهی بود،ولی حالا متوجه شدم که در سخت ترین دوره ی زندگیم فقط یک جفت ردپا دیده میشود..سردر نمی آورم که چطور در لحظه ای که به تو احتیاج داشتم تنهایم گذاشتی..

خداوندجواب داد: من تورا دوست دارم و هرگز ترکت نخواهم کرد..دوره ی امتحان و رنج یعنی دوره ای که تنها یک جفت ردپا را می بینی..همان زمانی است که من تو را در آغوش گرفته بودم...



[ یکشنبه 22 مرداد 1391 ] [ 06:49 ب.ظ ] [ سارا ]

[ ✿مهربونیتون✿() ]


نمایش نظرات 1 تا 30
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه