تبلیغات
❤جاده بی انتها...❤ - داستانک...

❤جاده بی انتها...❤

با احتیاط بخوانید(!) سطح نوشته هالغزنده است!بس که...سطر به سطر بارید ونوشت...

دخترک و طوفان

دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه میرفت و برمیگشت.با اینکه آنروز هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود،دختر بچه طبق معمول به سوی مدرسه راه افتاد.بعداز ظهر که شد هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان ورعدوبرق شدیدی در گرفت.

مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت،از طوفان بترسد یا اینکه رعد و برق بلایی سر او بیاورد،تصمیم گرفت که با اتومبیل به دنبال او برود.مادر به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد و اواسط راه ناگهان چشمش به دخترش افتاد که در حرکت بود.ولی با هر برقی که در آسمان زده میشد،می ایستاد،به آسمان نگاه میکرد و لبخند میزد.و این کار با هربار رعد و برق تکرار می شد.زمانی که مادر اتومبیل را به کنار دخترک رساند شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید:

"چکار میکنی؟چرا همینطور بین راه می ایستی؟"

دخترک پاسخ داد:"من سعی میکنم صورتم قشنگ به نظر بیاید چون خداوند مرتب دارد از من عکس می گیرد."

باشد که خداوند همواره حامی شما بوده و هنگام رویارویی با طوفانهای زندگی کنارتان باشد.


در طوفانها لبخند را فراموش نکنید.






[ پنجشنبه 13 بهمن 1390 ] [ 12:54 ق.ظ ] [ سارا ]

[ ✿مهربونیتون✿() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه